93.11.17

با هم می خندیدیم پای تختم دراز کشیده بود درمورد اون دختره حرف می زدیم

دختره بهش برخورد بلند شد نگاش کرد... دختره با بغض  رفت... دوباره با هم خندیدیم یه چن لحظه مکث کردیم هم دیگه رو نگا کردیم دیگه کسی پیشمون نبود  رو لبش یه چیزی چسپیده بود پاکش کردم اروم بهم گف

دوس پسر داشتی گفتم اره

بینیشو گذاشت رو لبام باهم دراز کشیدیم دستاش تو دستام بود خیلی حس خوبی بود انگار غرق شدیم...

خیلی خیلی خوشحالم ♥

خدا کنه بابا جدامون نکنه ...خدا خواهشا

حس خیلی خوبی دارم♥

خ W̆H Ð.

/ 0 نظر / 55 بازدید