Home Me Links Past By



دیشب که یه  خورده شرو کرد م به نوشتن اینجا اروم شدم ولی وقتی دوباره برگشتم بخوابم دلم گرفت و تا ساعت 6 ونیم صب گریه کردم بعدشم اونقدر خسته بود که نفهمیدم چ جوری خوابم برد

می خواستم بیام دوباره اینجا وحال وروزمو بنویسم بمونه ولی داغون تر از این حرفا بودم

نمی دونم کی میشه من احساس ارامش کنم... دیشب می خواستم خودکشی کنم...

واقعا حوصله ندارم بمونم حاضرم حق گناهشو به گردن بگیرم ...

ولی یهو یاد بابام افتادم ...

الان تنها حامیش منم... بخاطر من دوباره ماشین خرید... بخاطرم 9 روز مرخصی گرفت...

دوباره برگردوند مدرسه ی خودم (قرار بود برم مدرسه نمونه دولتی)...نمی خوام تنهاش بذارم خودم می دونم با وضع بانک االن خیلی داغون تر از منه و از عمد انتقالی گرفته یه شهر دیگه که حرف وحدیثی نشنوه...الان ماشینو برده ارومیه که کاراشو درست کنه امروز یا فردا رابیوفتیم اگه ایشالله رفتیم که هیچ ولی اگه نرفتیم بازم میام...


تنهایی, خیلی سخته, خودکشی, گریه